تلفن تهیه کتاب : نشر ایلیا -۰۱۳۱۳۲۴۴۷۳۳
الکی از دستمال قرتیش
سرمی خورد روی زنخدان دختر همسایه
از بندیلی که خط وخالش را جادوست
که حالا از اجی مجی این دماغ گنده بیفتد
فیلی که از یاد هندوستان رفته !
****
فلفل نمکی موهایی که تصدق مرا دارد
دراول بدل به اصل من ماسیده است
درعنفوان چشم هایی
که کش از قهوه ی من می رود
می ایستم به تماشای موهات
فلفل از نمکت می تراود !
وخپ موشی درکوری کلماتی که نباید
از علی الطلوع یک سوراخ
که عجالتن روی شعرهای من افتاده است
غلت می زنم روی غفلت کلماتم
فسیلم از شعر همسایه ضبط می شود !
-------------------------------------------------------
حسین صولتی
نمای کلی سروده از نقطه نظر مفهوم و معنا .. در حرکتی رو به پایین تفسیر
زیباست از دختری ی نه چندان زیبا که خط وخالی جادویی وافسون کننده پیداکرد ه ...
که به قر و فرش می رسد ... اشاره به رفتاری اجتماعی و زنانه که در جامعه ی
امروز ما مد شده است .... سراینده در اشاره ایی نزدیک ... به های دخترک .. سعی
دارد که به او بفهماند .. که فیلی را هوایش کرده .. از یادها رفته .اصلیت این فیل و
ارزو ها یش دیگر به هندی که سراینده می شناسد و سعی در شناساندن ان دارد
تعلق ندارد .. یعنی به نوعی دموده شده است از جادویی ارایشی که هیچ
فایده ایی برایش ندارد . از انگشتان همه مانیکورو بتونه های رنگی باز دماغ
بی ریخت .. و گنده ی دخترک پیداست ...
در نمایی دیگر ...
سراینده عنوانی اجتماعی را مد نظر دارد ... تا از دریچه ایی
که گشوده است .. به دغدغه هایهاش بپردازد .. و از
دلمشغولی ها و نگرانی هایش می گوید ... مخاطب سراینده
در این جا دختر یست که به عنوان نماد هنجار شکنی معرفی
شده است . تابو های ی که در اجتماع در اطراف او در جریان
می گوید .. به شکلی که هنر جناب نصار یوسفی را در باز
تاب هایی که از حوادث . ارزو ها و اید هال هایی که دارد
دیده ایم .. خوشبختی که در سطح مد گرایی مانده .. مثل تیتر
درشت روز نامه ایی که از خطر ها صحبت می کند در اینجا فیل
نماد فرزند و شاید هم الگویی از بدبختی هایی ست که در جامعه
در جریان ست وو نسل امروز .. فقط با پرداخت .. به دل خواه های
خود او را و سرنوشتش را به هیچ وجه در نظر ندارند . وازیاد برد هاند ...
جناب نصار یوسفی عزیز ...
این چند نکته را نیز که بعدا یادم امد .. به عنوان سروده ی نخست
بیفزایید .. تا خوانش بنده کاملتر شود ..
سراینده در نگاهی به خود است ... از موشی کوری در تصویر زیبا یی
که می سازد .. می خواهد تا مخاطب نگاهش را متوجه ... بی دست پا
بودن ... نوشته هایش می نماید .. در کروکی که از خود واز اغاز و تولد
افکاری که محقق شده را الکن .. بی ثمر .. در کش وقوس و فراز و نشیب
می داند
فسیلم از شعر همسایه ضبط می شود !
پایان بندی عجیب و دگرگون شده ایی که بیشتر نگاهی رمز الود .. عجیب
به دستهایی که می نویسند دارد ... سراینده .. پای همسایه را نیز که همان
اجتماع اطراف اوست به سروده می کشاند .. و او را شاهد مدعای خود قرار
میدهد .... که برداشتهای که از تحول در اطراف او حال وقوع است ... نوع نگاه
او را تیتر وار به کناره راند ه است .. و او دیگر ان اقبال ... و تازه گی را در
نگاه مخاطب ندارد ...
به نظر بنده سروده های جناب نصار یوسفی .. دارای امضا هستند .... شما هر
کجا انرا بدون اسم و رسم هم بخوانید .. می توانید از نو ع نگاه و رویکر و
اقبالی که در پرداختن به اتفاقات پیرامون خود . در به تصویر کشیدن انها دارد ..
به طرز دیگری بر خورد و رفتار می نماید . این نوع اندیشیدن .. و نقاشی کلمات
است که خواندن کارهای اقا سعید را خواندنی و زیبا جلوه می دهد ... آنچه كه بيش
از هرچيز توجه مرا در اين سرود ه ها به خود جلب كرده است نگاه حسي شاعر
به كلمات و بروز خلاقيتي حسي در روند شكل گيري بعضي گزاره ها است .به نظر
مي رسد شعر با پرده برداري از راز ي هستي شناسانه مخاطب را به به جهان ی
دیگر ازروایت وکلام میبرد ....
سروده ی دوم ..
سرود ه ایی که در عین زیبایی .... می توانست همچنان از اغازش .. راحتتر
ارتباط بر قرار کند و در شکلی محاوره ایی تر و به اختیار اشتیاقی را که در
خوانش ایجاد کرده را ادامه دهد ...
این سروده روح سرکشی دارد .... که مرا تا اندازه ایی در بازبینی اش ..
به زحمت انداخت .. تا بتوانم به مغز و دانه اش دست پیدا کنم
فلفل نمکی موهایی که تصدق مرا دارد
ازاول بدل به اصل من ماسیده است
اشاره ی سرا ینده .به مو های ریز .. وز وزی و فلفل نمکی ... که در
ریزی در تشبیه بین و ریز بودن فلفل .. در مثل و با مزه گی نمک مانده است ...
در عنفوان چشمهایی که از ابتدای جوانی انگار نبود هاند .. صاحب
این مو ها که همانا خود سراینده نیز می تواند باشد .. بی مو .. شاید هم کچل بوده
است ...
که کش از قهوه ی من می رود .. اشاره به چین های پر پیچ و خم پیشانی ..
که نشان از پوست قهو ه ایی صاحب مو دارد ...
می ایستم به تماشای موهات
فلفل از نمکت می تراود !
سراینده در ارزو حسرت این شکوه هاست . بی قرار می ایستد . به
تماشای مو های سوم شخصی که هر کسی می تواند باشد نگاه می کند ...
و در پایان از با مزه بودن ... لوند بودن و زیبای هایی که در نگاه کوتاهش درک
می نماید .. پرده بر میدارد ....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط سعید نصار یوسفی
تلفن تهیه کتاب : نشر ایلیا -۰۱۳۱۳۲۴۴۷۳۳
سبز، قهوه ایی ، میشی
و شاید هم آبی
ونه فرقی نمی کرد
آغا محمد خان
اصلن چشم ها را دوست نداشت!
****
از عجیب تر این کتف
تا سلیمان این قالی چند شانه
که از استنشاق بلقیس برمی گشت
حواسم را به کتف هایم می بخشم
شانه به سر نمی رود این هدهد!
****
زنگ که می خوری
من خودم را تعطیل می شوم
واین است
که دهانت را می خندم و
می گذارم ، اخم هایم
هرجای صورتت که می خواهند
گره بخورند !
**** ****** ***** ******* ****** **** ******
قد نکشیده ام که بگویی
تماشایی
سیب های چهارده ساله
نیوتن وار مزه می کنند
دارد دیابتم می گیرد از
هرچه نیست انسولین های هرجایی
نخند مبارک
دارد روی این حوض سیاه می شوم !
****
تو نباریده ای وآسمان
درآغوش خود خوابیده است
من اما چمباتمه نشسته ام و
به عکسی خیره شده ام
که قلبم را پس نمی دهد !
****
تا ماهی که تورا زایید
۴شمع می سوزم
وتا تو که ماه را می زایی
۲۰ بار شمع ها را فوت می کنم
وحالا ۲۴ بهار است
که من تورا می زایم و
تو شمع ها را فوت می کنی !
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط سعید نصار یوسفی
با هندوانه ای
که از لاله های گوشت اویزان است
سرخ می شوی
وبا آن چشم ها که نمی نوازند
خیس
وحالا باد جالیزی هم که نیاید
کلاه مترسک ها می لرزند !
*****
آبی تا آبی
با کلمات من می پرند
ودر احتمال این وسیع فرو می روند
واز این روست که آسمان
خیس بال های پنگوئن هاست !
*****
در قاب پنجره دیدار می شوی و
پرده ها
تورا در بر می شوند
من با دوچرخه ام در دیوار فرو می روم !
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط سعید نصار یوسفی
در ماورای خیالت آشوبی است
ومن حتا آن مرغ ماهیخوار نیستم
که ماه را
به خیال ماهی نک می زند !
*****
زشت که نه زیباست
چشمی که از پنجره
بیرون خزیده باشد و
با تو به کوچه وبازار آمده باشد
حتا !
*****
هماورد باد نمی شود نسیم
شگفتا که پنجره ها را
تنها دست او
خواهد گشود !
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط سعید نصار یوسفی
مرگ چگونه واز کجا می آ ید
به ناگاه
که نه صدای پایی نه نفسی
واین چگونه است
که همراه من و
با نفسم می گردد !
*****
خورشید حیاتم را
با آفتاب گیر همسایه
تاخت می زنم
دخترم توپش را می گذارد و
طنابش را بر می دارد !
*****
به دنبال رد پای از تو
در شعر هایم پرسه می زنم
غافل که تو قبل من آمده بودی و
من نمی دانستم !
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط سعید نصار یوسفی
عشق هایم را دور نریخته ام
حیران نباش
عشقه های پیچ در پیچ
تنها بروی داربست دل می پیچند !
*****
چگونه است
که تو می خندی و
خنده هایت
از لبان من می ریزد !
*****
موج هم می آید و
هم نه
وتو هم نمی آیی و
هم می روی!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط سعید نصار یوسفی
باد
طوفان
کولاک
فرقی نمی کند
انگار باز هم قرار است دلم بگیرد !
*****
طبس لرزید و رودبار و بم
واحتمالا من وتو نیز
خواهیم لرزید
تو از ترس زلزله
من از ترس تو !
*****
من از هلند می پراکنم
عطر رازقی دورگه ای
که از آپارتاید
گذشته است !
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط سعید نصار یوسفی
من المثنای منم
با این همه
این تویی که برای مثنا شدنت
مرا کم داری!
****
کریستف کلمب چکونه به آب زد
میاندوآب کجاست
مونیکا چگونه بند را آب داد
تو چگونه از آب ها گذشتی
من چگونه آب شدم!
****
ویترین جواهر فروشی
پر از چشمان توست
لابد که باز سر به هوا رفته ای و
چشمانت را در ویترین جا گذاشته ای!
****
بر سی و سه پل می نشینم
و به موج موهای تو می اندیشم
زاینده رود
از چشمانم سر می رود!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط سعید نصار یوسفی
ملوس تر از گربه ی هر چه زرد انبویم
شپش از صندلی شاهی بالا می زد
و می ریخت به ایش ایش خنده های صاحبقرانیش
شمیم همایونی از گربه ای که می ورجید
که پیشاب از کمرگاه شاه سر می خورد و
دده بمباسی از گربه های ملیجک!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط سعید نصار یوسفی




